تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

خاطرات یک لیدی در مالزی

عید با یه روز تاخیر به دوستایی که تبریک گفتن و نگفتن مبارک.

امسال مراسمشون تو  pwtcبر گزار شد که طبق معمول ما نرفتیم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 17:59 توسط ادم حسابی |


من «دوشيزه مکرمه» هستم، وقتي زن ها روي سرم قند مي سابند و همزمان قند توي دلم آب مي شود. من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتي زير يک سنگ سياه گرانيت قشنگ خوابيده ام و احتمالاً هيچ خوابي نمي بينم. من «والده مکرمه» هستم، وقتي اعضاي هيات مديره شرکت پسرم براي خودشيريني بيست آگهي تسليت در بيست روزنامه معتبر چاپ مي کنند.

من «همسري مهربان و مادري فداکار» هستم، وقتي شوهرم براي اثبات وفاداري اش- البته تا چهلم- آگهي وفات مرا در صفحه اول پرتيراژترين روزنامه شهر به چاپ مي رساند. من «زوجه» هستم، وقتي شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضي دادگاه خانواده قبول مي کند به من و دختر شش ساله ام ماهيانه بيست و پنج هزار تومان فقط، بدهد. من «سرپرست خانوار» هستم، وقتي شوهرم چهار سال پيش با کاميون قراضه اش از گردنه حيران رد نشد و براي هميشه در ته دره خوابيد.

من «خوشگله» هستم، وقتي پسرهاي جوان محله زير تير چراغ برق وقت شان را بيهوده مي گذرانند.

من «مجيد» هستم، وقتي در ايستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد مي ايستد و شوهرم مرا از پياده رو مقابل صدا مي زند.

من «ضعيفه» هستم، وقتي ريش سفيدهاي فاميل مي خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگيرند.

من «...» هستم، وقتي مادر، من و خواهرهايم را سرشماري مي کند و به غريبه مي گويد «هفت ...» دارد- خدا برکت بدهد. من «بي بي» هستم، وقتي تبديل به يک شيء آرکائيک مي شوم و نوه و نتيجه هايم تيک تيک از من عکس مي گيرند.

من «مامي» هستم، وقتي دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازي مي کند. من «مادر» هستم، وقتي مورد شماتت همسرم قرار مي گيرم.- آن روز به يک مهماني زنانه رفته بودم و غذاي بچه ها را درست نکرده بودم.

من «زنيکه» هستم، وقتي مرد همسايه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشينش در پارکينگ مي شنود.

من «ماماني» هستم، وقتي بچه هايم خرم مي کنند تا خلاف هايشان را به پدرشان نگويم.

من «ننه» هستم، وقتي شليته مي پوشم و چارقدم را با سنجاق زير گلويم محکم مي کنم. نوه ام خجالت مي کشد به دوستانش بگويد من مادربزرگش هستم... به آنها مي گويد من خدمتکار پير مادرش هستم.

من «يک کدبانوي تمام عيار» هستم، وقتي شوهرم آروغ هاي بودار مي زند و کمربندش را روي شکم برآمده اش جابه جا مي کند. دوستانم وقتي مي خواهند به من بگويند؛ «گه» محترمانه مي گويند؛ «عليا مخدره». من «بانو» هستم، وقتي از مرز پنجاه سالگي گذشته ام و هيچ مردي دلش نمي خواهد وقتش را با من تلف بکند.

من در ماه اول عروسي ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمي، عزيزم، عشق من، پيشي، قشنگم، عسلم، ويتامين و...» هستم. من در فريادهاي شبانه شوهرم، وقتي دير به خانه مي آيد، چند تار موي زنانه روي يقه کتش است و دهانش بوي سگ مرده مي دهد، «سليطه» هستم. من در ادبيات ديرپاي اين کهن بوم و بر؛ «دليله محتاله، نفس محيله مکاره، مار، ابليس، شجره مثمره، اثيري، لکاته و...» هستم. دامادم به من «وروره جادو» مي گويد. حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفي صدا مي زند. من «مادر فولادزره» هستم، وقتي بر سر حقوقم با اين و آن مي جنگم. مادرم مرا به خان روستا «کنيز» شما معرفي مي کند.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:14 توسط ادم حسابی |


گروهي از زنان عربستان صعودي در نامه‌اي به پادشاه اين كشور خواستار دريافت مجوز رانندگي در اين كشور شدند.

به گزارش ايسنا، اين نامه روز 23 سپتامبر (اول مهر) مصادف با روز ملي صعودي به دست پادشاه اين كشور خواهد رسيد.

اين نامه در چندين سايت اينترنتي منتشر شده و از تمامي بازديدكنندگان و مخاطبان اين سايت‌ها درخواست شده تا اين نامه را امضا كنند.

گفتني است، با وجود اين كه هيچ قانوني مبني بر منع زنان از رانندگي در اين كشور وجود ندارد، اما علماي حكومت صعودي اعلام كرده‌اند كه اين مساله مي‌تواند ارتباط زنان با مردان نامحرم را به دنبال داشته باشد.

در حال حاضر، عربستان صعودي تنها كشوري است كه هنوز زنانش از حق رانندگي محرومند و اين مساله سال‌ها، موضوع گفت‌وگوهاي متعدد بوده است و در سال 1990 نيز گروهي از زنان به دليل اعتراض به اين سياست دستگير شدند.

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 19:6 توسط ادم حسابی |


گرمای هوا بد جوری کلافم کرده.............................................

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 12:24 توسط ادم حسابی |


خط خط این اهنگ برام خاطرست.

دلم خواست اینجا بزارم(املاش درسته؟) .

یه عمری بد اوردی و از چشم دنیا دیدی

هر چی بدی کشیدی

تقصیر این دل تو و تقصیر سادگیته

اما این شب تار عاقبتش سفیده

نگو که تنها موندی و تو این شهر غریبه

یه همصدا ندیدی...

هر چی بدی کشیدی تقصیر سادگیته

ولی فردا شروع تازه باقی زندگیه.............

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 18:23 توسط ادم حسابی |


اگر جهان را مجموعه اي در هم تنيده از انرژي ها * و حركات بدانيم ، مي توان اينگونه گفت كه"شعور" به معناي "تصميم براي حركت" است. يك جسم غير زنده تنها در صورتي كه برآيند نيروهاي "وارد بر آن" صفر نباشد حركت مي كند. بدين معنا كه تصميم حركت يك جسم ، از جايي بيرون از ماده بر او واقع مي شود**.

اشكال مختلف انرژي به روشهاي گوناگون سبب حركت اجسام مي شوند. اما تصميم اعمال انرژي (اگرچه احتمالي) بر يك جسم ، از بيرون آن جسم گرفته مي شود. هل دادن يك جسم سنگين، برخورد دو الكترون و تغيير جهت آنها ، چرخش سيارات و... جملگي "علتي خارج از جسم متحرك دارند" و اگر برآيند نيروهاي "وارد" بر آن صفر باشد تا ابد ساكن خواهند ماند .

اما يك ساختار زنده "تصميم" حركتش از درون خودش است.يعني ، مثلا من الان دلم مي خواهد (تصميم) كه اين كليدهاي كيبورد را فشار دهم. از قبل و بطور تصادفي نيروهاي گرانشي از كيهان و يا امواج الكترومغناطيسي مرا به سمت اين حركت سوق نداده اند. و يا شايد همين الان بخواهم بروم و جسمي را از زمين بلند كنم. اين بدين معناست كه اگرچه قوانين فيزيك در انجام حركت، نقض نشده است اما تصميم حركت ، از خارج "دستگاه من" نيست.

موجود زنده ، يك "شعور خود بنياد" است. بدين معني كه تصميمات حركتش از بيرون او سرچشمه نمي گيرد. تصميم او "ميل" اوست كه دقيقا مشخص نيست منشا آن كجاست. ميل به بقا ، تكامل ، تغذيه و...كه بعضيهايش زير مجموعه ي بعضي ديگر است. اما اينكه اين ميل براي نخستين بار از كجاي ماده ناشي شد و مبدا و به وجود آورنده ي آن واقعا چيست ( و مشخص است كه الكترون و پروتون و ... نيست) جوابي در علوم تجربي براي آن وجود ندارد. كه اصولا وظيفه ي ساينس يافتن پاسخ براي اين پرسش نيست و محدوده ي آن هم تنها توصيف شكل حركتها و پيش بيني حركتهاي ماده توسط نيروهاي وارد برآن است.

گاهي اين مساله مطرح مي شود كه موجود زنده را بايد مانند يك تابع كار توصيف كرد كه ورودي و خروجي خاصي دارد. اما اينكه برنامه اي كه تحت آن اين سيستم مادي حركت مي كند و خروجي هاي خاصي مي دهد واقعا چيست و از كجا ناشي شده است؟ و اينكه گاهي با وروديهاي ظاهرا يكسان خروجي هاي متفاوت دريافت مي شود دليلش چيست؟........................................................................

* ماده هم ماهيتا با انرژي یکسان است و از این روست که اين دو مي توانند به شكل يكديگر در بيايند. پس جهان چيزي جز ماده- انرژي و حركت ناشي از آن نيست.

** حتي براي دستگاههاي بس-ذره اي نيز پتانسيل داخلي منجر به شتاب مركز جرم نمي شود و تنها ذرات دروني كه في نفسه از دستگاه مجزا هستند را حركت مي دهد كه براي هر كدام از آنها هم اين نيرو خارجي است.

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 21:43 توسط ادم حسابی |


روزهای آغازین مهرماه همواره برای من یادآور خاطرات تلخی بوده‌اند. یادآور روزهایی که باید به ناگاه شادی و سرخوشی کودکانه ایام تابستان را رها می‌کردم و خود را مهیای رفتن به «مدرسه» می‌نمودم.

«مدرسه»! جاییکه حتی به خاطر آوردن نامش هم برایم دردآور و عذاب دهنده است. دیوارهای سرد و بی‌روحی که فضای «مدرسه» را تبدیل به قفسی بزرگ می‌کرد که تنها می‌توانستی در آن آبی بی‌انتهای آسمان را بنگری و با همان افکار بچه‌گانه‌ات، لذت پرواز را در خود بکشی.

 

معلم‌های پرورشی و دینی که با آن گچ‌های سفید در دستانشان، آنقدر تخته سیاه کلاس را خط خطی می‌کردند تا این را به ذهن کودکانه‌ات اثبات کنند که «تو قطعا گناه کاری و هرچه هم تلاش کنی هرگز راهی به بهشت نداری و عاقبت جایت در جهنم است».

 

نفرت عمیق همیشگی از زنگ تاریخ و لحظه شماری کردن برای فرارسیدن همان یک روزی در هفته که به مدد «تک زنگی» می‌شد خودم را نیم ساعتی زودتر به خانه برسانم و کمتر مجبور باشم شعارها و پند و اندرزهای روی دیوارهای «مدرسه» را که از روی نیمکتم می‌توانستم همشان را بخوانم، تحمل کنم.

 

یادآوری معلمانی که هیچگاه دوستشان نداشتم و با همان احساس کودکانه‌ام می‌فهمیدم که هرکدامشان در هر 45 دقیقه لعنتی که باید به ناچار تحملشان می کردم چقدر دروغ و اراجیف تحویلم می‌دهند که وقتی بزرگ شدم هم ذره‌ای به کارم نمی‌آیند.

 

آه..... یاد آن صبح‌هایو بارانی بخیر که تمام زیبایی و شکوهشان که برای من معنای واقعی آزادی بودند، چگونه به «کلاس»هایی ختم می‌شدند که از دانه دانه آجرهایش بیزار بودم و تنها به این امید تحملشان می‌کردم که وقتی زنگ آخر بخورد، جوری تا منزلمان بدوم که لااقل تا فردا صبح دیگر اصلا به یاد آن «مدرسه» نیفتم.

 

اکنون که یاد آن روزها می‌افتم، درمی‌یابم این تمام «آزادی» من بود که در «مدرسه» ذبح شد اما بعد که با خود می‌اندیشم می‌بینم که من هنوز در «مدرسه»‌ام. هنوز دارم یاوه‌های معلمان ساده لوح و کودن را تحمل می‌کنم؛ هنوز دارم آبی آسمان را می‌نگرم و لذت پرواز را در خود می‌کشم؛ هنوز دارم از آن جهنم موهوم موعود می‌هراسم؛ و من هنوز از «مدرسه» نفرت دارم....

 

 

پ ن :این احمدی نژاد پشت سر هم داره گند می زنه!!!!!!!!

پ ن :http://www.bbc.co.uk/persian/multimedia

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 12:58 توسط ادم حسابی |